تبليغاتX
آخرین گناه...
از روح زخمی من صدای ناله یی سرد میاد... !
نمیدونم چرا نیستی ! چرا هستم !

چه برسی چه نه من همیشه جون به لبم...! انگار...

جای خالی بعضیا یه جوریه ! مثه جای خالی تو بعد یه سال و 2 ماه و 5 روزی که رفتی...

وقتایی که تصمیمای غلط میگیرم وقتایی که اشتباه میرم راه رو بیشتر میسوزونه منو ! نبودنت...

آره نبودنت ، ترک دنیات ! نهایتا منو هم تارک میکنه از دنیا که کاش اینجوری شه...



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:28  توسط نابخشوده | 
سختترین روزهای عمرم... درست یک سال پیش بود... و 4 روز دیگه سالگرد یاور همیشه مومنمه...!

یکسال گذشت ... بی تو گذشت... بی تویی که روح زندگیم بودی...

بهای آدم شدن برای من دفن کردن یارم بود... تو زیر خروارها خاکی و من...

گله یی نیست...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:16  توسط نابخشوده | 
هوا سرده و نه به سردی لحظاتم...
زندگیم انگار یه کابوس محضه...
شاید خدا هم حاضر نیست مرحمی بذاره رو زخمام...



اگه این مطلبو خوندی فک نکنی ازون شکست خورده های عشقیم که دارم مزخرف مینویسم... !
خوب خیلی وقته یکی یکی داره حوادث نابود کننده میان تو زندگیم... اونقد سخت هستن که جایی واسه یه شکست عشقی برام نذارن...
میسپرم خودمو به اون بالایی...
116 روز گذشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:12  توسط نابخشوده | 
حتی معجزه هم مارو به هم نمیرسونه...
تو هستی باهام و خیلی دور...
زندگیم میگذره گاهی با توهم محض...
فرقی نداره... رنگ نخواهی باخت برام...



102 روز گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:44  توسط نابخشوده | 
یه لحظه یی از ذهنم پاک نمیشه...
تو بهم میگفتی موندنی نیستی... من میخندیدم...
تو راست میگفتی...



رفتنتو باور نمیکنم...! میفهمی...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:48  توسط نابخشوده |